Freitag, 21. Februar 2014

گاهی‌ دلم برای خدا تنگ میشود،
تنها نشسته است 
و گاهی‌  مسافر است
مانند آن غریب درون چاه
در بین آسمان و زمین 
 که ندارد کسی‌ دگر
 دائم  سراغ سوالی است
کو  مادرم،، کو پدرم
من را برادر  و یا خواهری که نیست
 یاور ی هم که ندارم 
مخلوق هم 
در موقع نیاز 
نه در شادی و خوشی
دنبال رفع نیاز اند
پس درد  را به که گوید.
گاهی‌  یواشکی ، بی‌ هیچ تعارفی
من لقمه یی از نان و شادی
برایش سوغات میبرم،
من لبخند  خدا را 
بار‌ها دیده ام

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen