گاهی دلم برای خدا تنگ میشود،
تنها نشسته است
و گاهی مسافر است
مانند آن غریب درون چاه
در بین آسمان و زمین
که ندارد کسی دگر
دائم سراغ سوالی است
کو مادرم،، کو پدرم
من را برادر و یا خواهری که نیست
یاور ی هم که ندارم
مخلوق هم
در موقع نیاز
نه در شادی و خوشی
دنبال رفع نیاز اند
پس درد را به که گوید.
گاهی یواشکی ، بی هیچ تعارفی
من لقمه یی از نان و شادی
برایش سوغات میبرم،
من لبخند خدا را
بارها دیده ام
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen