شقایقها همه خشکیده اند
همه ثابت قدمها رفته اند
دگر یاری که برقولش بماند نیست
همه جا صحبت از پس دادن عشق است
سراغ دوست داشتن هم نباید رفت
که در حد تعارفهای بی معنی است
من از گلهای پر پر گشته عشقم گذر کردم
و گلبرگان عشقم را
با چشمان خیسم در خزان دیدم
و یاری را که عاشق بود گم کردم
و حالا
دیارم،دشتهای بی گل و شعر است
فقط حرف است،بازی در زبان عشق
عجب طوفان و رگباری
عجب یاری
سر گلهای نو پا را فروکنده است
عجب دارم ز ماه و آفتاب خویش
که تابیدن نمیدانند
چوو من بودم و آن نو گل
میآن دستهای من در آتش سوخت
زمانه
لبهایم دوخت