Sonntag, 22. September 2013

این با د غریبه  می‌خراشد جانم
بر خیز و بیا تا که شوی چون جانم
از بوی بهار و گل‌ نگردم سر مست
با بوی تنت همیشه من آرامم
هر دم که کنارتو نباشم در عمر
آن  دم  نبود ز عمر و من ناکامم

در این دیار خسته،،دلم به گل‌ نشسته
نگاه من پر  کشید،،نگو به دل‌ نشسته
افتاده برگ زردی،،از شاخه یی که جان داشت
هرگوشه یی ز رویام،،در سوگ دل‌ نشسته
سرما و با د پاییز،،سبزینه‌ها رو بردند
رنگین کمان  جنگل،،در آب و گل‌ نشسته
آن برگ زرد پائیز،، من هستم و روانم
آغوش تو بهشتم،،در قلب هل‌ نشسته

Samstag, 21. September 2013


به تو می‌‌اندیشم

به تو چون رگهایم که در آن خون حیاتم جاری است

به تو پیوستم من

به تو چون روح در آنسوی زمانم هستی‌

با تو آرام شدم

همچو قویی که به پرواز وفا در بند است

با تو شاداب شدم

چونکه دیوانه تر از روح به کویت رفتم

به تو عادت کردم

همچو آواز قناری که به سویت رفتم

Donnerstag, 19. September 2013



تا مرز نشکند و تو نباشی‌ کنار من
از کوره راه خسته به دریا نمی‌رسم
مرزی میان میکده ما نمانده است
می‌ نوشم از شراب ،ورنه به دنیا نمی‌رسم
این زورق شکسته و جامانده در سراب
فریاد کن که عاشقم ورنه به صحرا  نمی‌رسم
دریای زندگی‌ من دوچشم  سیاه  توست
چون عمق آسمان نگاهت به فردا نمی‌رسم
دستان عشق تو ،ٔپل امید گشته اند
تا در نهایت روزم ،بدان که به شبها نمی‌رسم
بر خیز  چون طلوع مهر و جانم نجات داه
ور نه‌ به آن بهشت تممنا نمی‌رسم
اکنون که دور فتادم به گوشه یی
تا لرزه‌های عشق نباشد که شیدا نمی‌رسم
این عطر عشق در دل‌ گل‌‌ها امانت است
جان مرا بگیر ورنه  که پیدا نمی‌رسم
گیرم که خوار و دربدر عشق گشته ام 
وردم تو گشته یی ،پس چرا به آوا نمی‌رسم
چشم خیال در سر من صد هزار شد
پر پر نگشته ،خشک  به گرما نمی‌رسم
دستان خویش را بال و پرم کن عزیز دل‌
بی‌ بال و پر بدانکه به آنجا نمی‌رسم
(حاکمی)

Mittwoch, 18. September 2013

عجب دنیای زیبائی که خواب گل‌ مرا همراست
گلی‌ هستی‌  میان دوستان ،این گل‌ ترا همراست

از رنجش زمانه ببین رنگ  زرد من ،
پایزقلب من ، ببین که  همین‌جا نهفته است
برگی نمانده به سر شاخه‌های دل‌
با شاخه  ها ی سرد و،  پائیز درد من
آرام میشوم اگر اینجا  تو سر کنی‌
پرواز کن تو  به دل‌  دردمند من
پائیز و بعد زمستان و بعد بهار
رویای من  تو و... شبهای سرد من

Montag, 16. September 2013

چه میخندد لبان بی‌ ز بان من
چه مینالد زبان بی‌ لبان من
چه میگرید ز اشک غم نهان من
عجب دارم ز اشک شوق دلدارم
هوا پیچیده ،در مستانه  گلها
و نم نم نای می‌‌آید بکوی باز بال بلها
ز خشکی گلویم می‌سرایم راز سنبلها
عجب دارم چوو یخ در آفتاب ذوق دلدارم
عصایم از نی‌ فصل خزان پر شد
جوانی‌ رفت از دل‌ تا نهان پر شد
من از خود شاکیم این دل‌ زجان پر شد
عجب دارم ز مستی‌های سبز و طوق دلدارم

از بس  که آسمان به من و ما ستم نمود
خورشید را دو چهره، ز آغاز  کم نمود
آمد و غربت ما را نوشت و رفت
بر با د  داد و قامت عشاق خمّ نمود
نامی‌ ز عشق بر دل‌ معشوق و یار نیست
در این ستاره‌های بلا  جام غم نمود
کرنش نکرده دلم از یار  پاره شد
فریاد از زبانه ی آتش چو سم نمود

Donnerstag, 5. September 2013

ای کاش به قلب تو مرا راهی‌ بود
ای کاش به مثل تو مرا ماهی‌ بود
خندان تو بمان شاهد گلهای بهار
از کوه وفای تو مرا کاهی بود