Montag, 17. Februar 2014

نمیدانم از دنیا چی‌ میخواستم که
باران که میاد با درد میاد،
آفتاب که میاد  با درد  میاد
بهار و تابستون که میاد  با درد میاد
پائیز و زمستان هم با درد و سر ما  میاد
به گٔل هم که نگاه می‌کنم  ناله درد چیدن دارد
آب از در آب شده  
آسمان هم از درد کبود شده
اونیکه میگفت دوستت دارم ،
از درد به من درد خیانت هدیه میکنه
دنیا شده برام درد  
بعضی‌ وقتا هم درد  بی‌ درمون
حالا هم رسوای دردم
میدونم که از درد هم خواهم مرد

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen