Donnerstag, 27. Februar 2014

جامی ز می‌‌ ،ز خمره هفت آسمان کشم
چشمان پر ز اشک خدا را نهان کشم
این جام را که سر بسر از باده پر کنم
دیوان،دیو را ز ستم این جهان کشم
خور شید را به نمایم شراب مست
میخانه را به دامن این کهکشان  کشم
بنشین کنار من و بنوش از شراب  ناب
شادی خویش را به رخ این و آن کشم

Dienstag, 25. Februar 2014


گرمی‌ این روزگار از من گذشت

سردی آن مانده همچون کوه و دشت

خالی‌ از احساس عشقم گشته ام

زندگانی‌ رفت و عمرم در گذشت

دائماً دل‌ در خرابت می‌‌، است

شاید هم انگور بودم بر درخت

Samstag, 22. Februar 2014

مستانه باش همچو قناری  به بوی یار
بوی بها  در چمن زلف یار هست

من آفتاب لب بام یار خود 
او در بهار عاشق دیوانه من است

Freitag, 21. Februar 2014

گاهی‌ دلم برای خدا تنگ میشود،
تنها نشسته است 
و گاهی‌  مسافر است
مانند آن غریب درون چاه
در بین آسمان و زمین 
 که ندارد کسی‌ دگر
 دائم  سراغ سوالی است
کو  مادرم،، کو پدرم
من را برادر  و یا خواهری که نیست
 یاور ی هم که ندارم 
مخلوق هم 
در موقع نیاز 
نه در شادی و خوشی
دنبال رفع نیاز اند
پس درد  را به که گوید.
گاهی‌  یواشکی ، بی‌ هیچ تعارفی
من لقمه یی از نان و شادی
برایش سوغات میبرم،
من لبخند  خدا را 
بار‌ها دیده ام

Dienstag, 18. Februar 2014

پس از شکست
گلبرگ‌های شکوفه ها ی خاطرات
پنهان شدند
در زیر خاکستر یاس و نومیدی
پس از شکست
تو پر پر شدی  برای ،من
چون سنگ تلخ  مذاب  خاطرات 
پس از شکست آمد
طوفان قبر‌های خالی‌ خاطرات
پس از شکست.....
همه‌چیز دنیا شکست

Montag, 17. Februar 2014

نمیدانم از دنیا چی‌ میخواستم که
باران که میاد با درد میاد،
آفتاب که میاد  با درد  میاد
بهار و تابستون که میاد  با درد میاد
پائیز و زمستان هم با درد و سر ما  میاد
به گٔل هم که نگاه می‌کنم  ناله درد چیدن دارد
آب از در آب شده  
آسمان هم از درد کبود شده
اونیکه میگفت دوستت دارم ،
از درد به من درد خیانت هدیه میکنه
دنیا شده برام درد  
بعضی‌ وقتا هم درد  بی‌ درمون
حالا هم رسوای دردم
میدونم که از درد هم خواهم مرد

Samstag, 15. Februar 2014

این روز‌ها که 
توی کوچه‌های دل‌ خود گم شده ام
ناله‌های  قلب کوچکم رو 
که فریاد ،میزنند
نمی‌شنوم
فکر کنم که تو رو گم کرده باشند
نکنه 
که رفته یی 
ز پیش من 
و خودم نمیدونم

Mittwoch, 12. Februar 2014

ریشه‌های  زیر خاک
گلها ایکه از ترس زمستان سر نکشیده اید
از خاطرات  دیروز 
یا حال امروز
یا دیر آمدن  فردا
حال مرا هم به پرسید

Donnerstag, 6. Februar 2014

پس از سردی زمستان
به امیدی به گٔل نشستم
تشنه بودم
ابری آمد
بجای باران  
هدیه ‌اش تگرگ بود
باور نمی‌‌کنی‌
ولی‌ هنوز  داغ زخمش می‌سوزد
 و هنوز دردش جاری است 
من اشک خورشید را
روی زخم‌هایم میبینم

Montag, 3. Februar 2014


آنجا که نام وطن هست کبریاست، 

ورنه جهان بدون وطن خاک پر بلاست