Freitag, 31. Januar 2014

آنجا  که روح من از زنده‌ها جداست
شاید که پیش پای خدا باشد و رهاست
آنجا که عاشق و معشوق میزنند
جام می‌،ز عشق که دریای کبریا است
سامان ندارد این دل‌ دیوانه  ام چرا
افتاده در شبی و هوا یی که آشناست

Donnerstag, 30. Januar 2014

راه باریک  و نمور
پیچ تنها یی من
تاریک است
و من تنها
در صدا می‌‌ پیچم
تو کجا یی
که نجاتم بدهی
از سرما

Mittwoch, 29. Januar 2014

مستانه گریه می‌کنم از دست روزگار
گر می‌‌، نبود  یار من از غم  سراب بود ،
حالا که جام تهی رنگ خون گرفت 
دیروز  جام می‌‌ام پر شراب بود 

Samstag, 25. Januar 2014

جسم‌ها ناپاکند
روح سر گردان است
بین ما و من و تو
عشق پاکی خواهد
خاک آلوده آن بار گناه
در هوا رنگی نیست
گر غباری دارد
آن غبار من و تست
نور مهتاب به سر منزل مقصد  نرسد
گر که  ناپاک شود

آن یهودی که سرازیر شود از کوهی
و بکوبد سر خود را بر سنگ
و مسیحی‌ که یهودی است  به اصل
 و محمد که نصارا  بوده است
همه از سوی خدا یی   آیند 
که سر او سنگی‌ است
سر یارانش  سنگ
سنگ بارد از از سنگ

Freitag, 17. Januar 2014

خواب دیدم که خدا رخت عزا پوشیده است
من او تنهاییم
و به کنجی تاریک
سر بر شانه‌ هم
دلمان پر درد است
تا ابد
درد تنهای و بی‌ درمانی
او ز مخلوقً خودش
من ز معشوق خودم

Mittwoch, 15. Januar 2014

بر شیشه  می‌خورم
داغ دلم تازه میشود
از درد باریدن
و افتادن
در جایی‌ که نیستی‌
آهسته میشوم
لبهایی خشک شده را
با د آهسته می‌‌برد
در جایی‌ که نیستی‌
بر شیشه می‌‌خورم
چون  پرنده  کور
از دور دیدمت
آهسته میروی
هم وزن خیالم
هر جا که نیستی‌