هوای چهار فصل آغوشت را
یک هوا کن
گاهی آنقدر یخبندان است
که قلبم قدرت نشستن روی آن کوه یخی را ندارد
هوای آغوش تو
مرا چون پرنده یی مهاجر
در بدر کرده است
آشیانم را در آغوش تو ساخته بودم
و صیادان را در کمین خود
تا در هجرت تنها یی
مرا برای همیشه بی آشیان کنند
با پر پر کردن بالهایم
حسرت هجرت را در دلم میکشم
(حاکمی)