Dienstag, 18. März 2014

یادم نمی‌‌رود که تو با من چه کرده یی
با دام آرزو ، به بهارم چه کرده یی
کردی خزان ،همه ی امید آن بهار
با قلب عاشقم تو بگو، هان ، چه کرده یی
بس کن ، برو، که ندارم دگر دلی‌
با هر چه بود  ، در نظر و  جان،  چه کرده یی
هم آسمان گواه من است، هم زمین  و آب
ویرانه گشته دل‌، تو  با دل‌ و جانم  چه کرده یی


Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen