Donnerstag, 19. September 2013



تا مرز نشکند و تو نباشی‌ کنار من
از کوره راه خسته به دریا نمی‌رسم
مرزی میان میکده ما نمانده است
می‌ نوشم از شراب ،ورنه به دنیا نمی‌رسم
این زورق شکسته و جامانده در سراب
فریاد کن که عاشقم ورنه به صحرا  نمی‌رسم
دریای زندگی‌ من دوچشم  سیاه  توست
چون عمق آسمان نگاهت به فردا نمی‌رسم
دستان عشق تو ،ٔپل امید گشته اند
تا در نهایت روزم ،بدان که به شبها نمی‌رسم
بر خیز  چون طلوع مهر و جانم نجات داه
ور نه‌ به آن بهشت تممنا نمی‌رسم
اکنون که دور فتادم به گوشه یی
تا لرزه‌های عشق نباشد که شیدا نمی‌رسم
این عطر عشق در دل‌ گل‌‌ها امانت است
جان مرا بگیر ورنه  که پیدا نمی‌رسم
گیرم که خوار و دربدر عشق گشته ام 
وردم تو گشته یی ،پس چرا به آوا نمی‌رسم
چشم خیال در سر من صد هزار شد
پر پر نگشته ،خشک  به گرما نمی‌رسم
دستان خویش را بال و پرم کن عزیز دل‌
بی‌ بال و پر بدانکه به آنجا نمی‌رسم
(حاکمی)

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen