از بس که آسمان به من و ما ستم نمود
خورشید را دو چهره، ز آغاز کم نمود
آمد و غربت ما را نوشت و رفت
بر با د داد و قامت عشاق خمّ نمود
نامی ز عشق بر دل معشوق و یار نیست
در این ستارههای بلا جام غم نمود
کرنش نکرده دلم از یار پاره شد
فریاد از زبانه ی آتش چو سم نمود
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen