بس کنید سوداگران عشق،عاشق پیشگی
از تمام پیکرم ،مانده است چند تا استخوان
طاقتم را نیست کردید و چه خواهید از دلم
خرمن پائیز آمد از بهار استخوان
شاهدم ،تنها دلم بود و یکی دو قطره اشک
از همانانی که بودند ،نیست جز مشتی استخوان
بستهام چشمان خود را بر مزار زندگی
این مزار دل ندارد ،روزنی در استخوان
مزدا
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen