Mittwoch, 28. August 2013

شقایق‌ها همه خشکیده اند
همه ثابت قدم‌ها رفته اند
دگر یاری که برقولش بماند نیست
همه جا صحبت از پس دادن عشق است
سراغ دوست داشتن هم نباید رفت
که در حد تعارف‌های بی‌ معنی‌ است
من از گلهای پر پر گشته عشقم گذر کردم
و  گلبرگان عشقم را
با چشمان خیسم در خزان دیدم
و یاری را که عاشق بود گم کردم
و حالا
دیارم،دشت‌های بی‌ گل‌ و شعر است
فقط حرف است،بازی در زبان عشق
عجب طوفان و رگباری
عجب یاری
سر گلهای  نو پا را فروکنده است
عجب دارم ز ماه و آفتاب خویش
که تابیدن نمی‌‌دانند 
چوو من بودم و آن نو گل‌ 
میآ‌‌ن  دست‌های من در آتش سوخت
زمانه
لب‌هایم دوخت

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen