Mittwoch, 28. August 2013

چه عشقی‌ در سر من بود  
و چه عشقی‌
در سر آنی‌ که میداند و میخواند
همان جغدی ز صحرای وجود من 
که از درد ندانم‌ها نمیداند
سر هر شاخه یی خشکید  ه جنگل
دمی از زاغ می‌‌نالد
همین امروز ،جنگل‌های عشق من
در آتش سوخت
سکوت مرگ می‌‌آید
ز سوی جنگل عشاق
و جنگل سوخت از تک قطره‌های اشک من
و فریادی نمی‌‌آید
و شاید من  ز تنهایی
نمی‌ دانم که می‌‌آید

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen