چه عشقی در سر من بود
و چه عشقی
در سر آنی که میداند و میخواند
همان جغدی ز صحرای وجود من
که از درد ندانمها نمیداند
سر هر شاخه یی خشکید ه جنگل
دمی از زاغ مینالد
همین امروز ،جنگلهای عشق من
در آتش سوخت
سکوت مرگ میآید
ز سوی جنگل عشاق
و جنگل سوخت از تک قطرههای اشک من
و فریادی نمیآید
و شاید من ز تنهایی
نمی دانم که میآید
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen