تو که دوری از من
آنکه نزدیکتر از ذهن به من مینگریست
در غباری گم شد
و بدنبال گلی تازه
و بهاری از نو
این ترکهای به خشک آمده از جان مرا
که نشانی از اوست
به سپردش بر خاک
و رها کرد دل خسته
و ویرانشدهام را
به روز دگری
و آن روز نخواهد آمد
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen